چهارشنبه, 29 خرداد 1398
شناسه خبر:1162

خم سراى ولايت

  • انداز قلم
هنرو ادبیات

خم سراى ولايت

 

تاریخ ثبت: 6/8/1392      
     
 

خم سراى ولايت

قسم به جان تو اى عشق ، اى تمامى هست ----- كه هست هستى ما ،از خم غدير تومست

در آن خجسته غدير تو، ديد دشمن و دوست ----- كه آفتاب بود آفتاب بر سر دست

نشان ز گوهر آدم نداشت هر كه نبود ----- به خم سراى ولايت ،خراب و باده پرست

به باغ خانه تو كوثرى بهشتى بود ----- كه بر ولاى تو ،دلبسته بود صبح الست

در آن ميانه كه مستى كمال هستى بود ----- به دور سرمديت ،هر كه مست شد پيوست

بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت ----- چو در سپاه ستم ، برق ذوالفقار توجست

هنوز اشك تو بر گونه زمان جارى است ----- ز بس كه آه يتيمان ، دل كريم تو خست

ز حجم غربت تو مى گريست در خود چاه ----- از آن به چشمه چشمش ،هميشه آبى هست

هنوز كوفه كند مويه در غريبى تو ----- زمانه از غم تنهايى ات به گريه نشست

دمى كه خون تو محراب مهر رنگين كرد ----- دل تمامى آيينه ها ، ز غصه شكست

نصراللّه مردانى (معاصر)

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد